رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

ظَف ف ف می شوَاَ اَم...

بی تفاوتی نسل امروز مرا زجر میدهد  من می گویم " بی غیرتی " و با رک گویی و کلام تلخم به همه ی بی غیرتهای دورو برم  هم می گویم - البته بدون استثنا این باعث رنجش تمامیشان می شود - وقتی دخترها از پانزده تا سی ساله هنوز مثل بچه های سه چهار ساله منتظرند تا مادر همه کارهایشان را انجام دهد و چشم می بندند بر تمام خستگی و تن دردمند وبیماریشان ... وقتی پسرها از پانزده تا چهل ساله هنوز نشسته اند تا پدر جیبهای همیشه خالیشان را پر کند و بیخیال سن و سال و موی سپید و دست های پینه بسته اشان می شوند ... برای من که شستن ظرفهای ناهار از 5 سالگی ، شستن لباسهای کوچکم (مثل مقنعه و جوراب)از همان سال اول مهد کودک ومدرسه  در نیمروزهای نبود...
20 خرداد 1394

دودت دارم

نشسته ام و تلویزیون میبینم  بدون مقدمه و بی هیچ اطلاع قبلی می آیی دستت را دور گردنم می اندازی و می گویی "دودت دارم "کمی بهت زده ام  وبار اول نمی فهمم چه می گویی اما وقتی تکرارش می کنی تازه یکی باید بیاید و جلوی غش کردنم را بگیرد و ضربان قلبم رااز هزار برگرداند سر جای اولش بغلت می کنم و سفت می فشارمت و می گویم منم دوست دارم عشق من ... دوست دارم دوست دارم      پی نوشت  : حالا که اخلاق اینروزهایت  شده تقلید و الگوبرداری مطلق از من و دیگران (  البته دیگرانی که نمی دانم بنا به چه مزیتی انتخابشان می کنی تا آینه تمام عیارشان در تمام حرکات و لحن و حرفهایشان باشی) ،، که البته این تقلید و تکرار طوطی وار ...
2 خرداد 1394

بلتم بشمارم تا چهل

این روزها بی بهانه و با بهانه شمردن  را با هم تمرین میکنیم یک تا پنج را ... درختان خیابان ،چراغهای وسط بلوار .  سطل آشغالهای پارک  ، پله های سرسره  ، گل و تو تو های کتاب قصه  ، نخود و لوبیا ی پاک شده  ،  سکه و اسکناس  های قلک  و هر چیز دیگری که شامل این اختراع بزرگ بشریت برای کنار هم گذاشتن و گنجاندن تعدادی از چیزی در قالب یک قراداد  به نام شمارش و اعداد شود.... یک تا پنج را تمرین میکنیم و هر جایی  که باشیم تمام آدمهای شناس دور  و برت را به اسم صدا میکنی تا در شمردن همراهیت کنند  ازیه جون .... بابا...ماما جون ... بابا جون .... آله ... عمو ....  ...
15 فروردين 1394

بوی عیدی ...

  بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی     بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو   بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ   با اینا زمستونو سر می کنم   با اینا خستگی مو درمی کنم   شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب بااینا زمستون و سر می کنم بااینا خستگی مودرمی کنم   فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه شوق یک خیز بلنداز روی بت...
1 فروردين 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد